فريدون بن احمد سپهسالار

114

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

خداوندگار زبان شكربار گشاده ، فرمود كه : دلها را جمع داريد كه زمين گرسنه شده است و لقمهء چرب مىطلبد ، زود باشد كه بكام خويش برسد و اين زحمت از شما مندفع گردد و در آن ايام اين غزل را بيان فرمود رضى اللّه عنه : ابيات با اين همه مهر و مهربانى 279 * دل مىدهدت كه خشم رانى وين جملهء شيشه خانها را « 1 » * درهم شكنى بلن ترانى در زلزله است دار دنيا * كز خانه تو رخت مىكشانى نالان ز تو صد هزار رنجور * بىتو نزيند هين تو دانى و هم در آن چند روز فرجى سرخ پوشيده و اين غزل را بيان مىفرمود رضى اللّه عنه : رو سر بنه ببالين تنها مرا رها كن 280 * ترك من خراب « 2 » شبگرد مبتلا كن مائيم و موج « 3 » سودا شب تا بروز تنها * خواهى بيا ببخشا خواهى برو جفا كن بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد * اى زردروى عاشق تو صبر كن وفا كن درديست غير مردن كان را دوا نباشد * پس من چگونه گويم آن درد را دوا كن در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم * با سر اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن گر اژدهاست در ره عشقيست چون زمرد * از برق آن زمرد هين دفع اژدها كن بس كن كه بيخودم من گر تو هنرفزائى * تاريخ بو على گو تنبيه بو علا كن و بعد ازين حال مدتى در مزاج شريفشان تكسرى ظاهر گشت . تمامت اكابر طرفى النهار به عيادت حاضر مىشدند . مولانا اكمل الدين و

--> ( 1 ) - خ ل : شيشهاى جان را ( 2 ) - در اصل : خرابى ( 3 ) - در اصل : مائيم موج